پائیز با اول مهر شروع میشود؟
پائیز با اولین باران پائیزی رسمیت پیدا میکند.
امروز
پائیز شد.
جای خالی سلوچ - محمود دولت آبادی
گاه عشق گم است؛ اما هست، هست، چون نیست. عشق مگر چیست؟ آنچه که پیداست؟ نه، عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست. معرفت است. عشق از آن رو هست، که نیست. پیدا نیست و حس میشود. میشوراند. منقلب میکند. به رقص و شلنگ اندازی وا میدارد. میگریاند. میچزاند. میکوباند و میدواند. دیوانه به صحرا!
گاه آدم، خودِ آدم، عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است. دست و قلبش عشق است. در تو عشق میجوشد، بیآنکه ردش را بشناسی. بیآنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده. شاید نخواهی هم. شاید هم بخواهی و ندانی. نتوانی که بدانی...
- امتحان داشتن که چیز عجیبی نیست ولی اینکه صبح تا شب سرم توی کتاب باشه و مطلبها هیچ جوری تموم نشه و زمان هم به این سرعت بگذره عجیبه :|
+ قبلاها بیشتر حرف میزدیم. حالا کمتر. قبلاها بیشتر او حرف میزد. حالا من هم به اندازهی او. قبلاها نظر میداد. حالا نظر میپرسه. قبلاها راجع به دیگران حرف میزد. حالا راجع به خودمون حرف میزنیم. خیلی چیزها فرق کرده توی این چند سال ولی چیزی که عوض نشده حس خوبیه که من در کنارش دارم. اینکه انقدر عاقله، اینکه انقدر حامی بوده، اینکه انقدر از دور هوامُ داره، اینکه انقدر بیترس از تبعاتش میتونم کنارش باشم، اینکه حسی جز احترام بینمون نیست. اینها خیلی خوبه. اینها این چند سال هیچ فرقی نکرده.
* یادم باشه این بار داستان روسی خوندم به خاطر «مزخرف» بودنش نق نزنم! و ازش به عنوان «ظنز فاخر روسی» یاد کنم!!
دوست داری هیچ وقت تموم نشه
هم نشینی با بعضیها چــــــقـــــــدر دل نشینه...
خب آدم یه وقتایی دلش می خواد از اینا به خودش جایزه بده :)

هیچ کس مثل تو مال اینجا نیست - میراندا جولای
همهی جمله هاش آشنا بود. قبلا بارها یا به خودم گفته بودم یا به دیگران. پس چرا من چیزی مثل این ننوشتم؟
بر هم نهی کتاب و مهاجرت - من و هم کلاسی دوران دبیرستان
بعضی اتفاقها چون به موازات همدیگه رخ میدن اثر هم دیگه رو تشدید میکنن.
شاید اگه کتاب هم نام جومپا لاهیری رو نخونده بودم و خبر رفتن «ز» رو میشنیدم انقدرها تعجب نمیکردم و یک جورهایی غمگین هم نمیشدم. یا برعکس. اگه هر کدوم این اتفاقها به تنهایی رخ داده بود اثر کمتری داشت و یکی من رو کمتر یاد دیگری میانداخت. ولی حالا در کنار هم اتفاق افتادند و هر دو برای من یک حس مشترک دارند. یک حس مشترک تشدید شده.
از این ادعای فضل کردن ها در کتاب فروشی ها
میگه کیمیا خاتون عاشقانهترین داستانیه که خونده!!! و براتیگان هم نویسندهی مورد علاقشه!!!
حالا درسته که هر کسی میتونه نظر خودش رو داشته باشه ولی من باشم هم به سلیقه ی طرف شک میکنم هم به سلامت عقلش!
یک جای کار میلنگد:
هر روز هزار تا کار جدید برای خودم توی دفترچهام لیست میکنم. کلاس. کتابخونه. عابر بانک. کتاب فروشی. باشگاه. دفتر فنی. به محض اینکه یکیش رو انجام بدم یه کار جدید جایگزینش میکنم. کارهای مهمی هم نیستها! ولی باعث میشه کل روز این ور اون ور بدوم و هول و ولا داشته باشم و همهاش فکر کنم یک دنیا کار نکرده دارم! مزایای برنامه ریزی به جای خود ولی این جور برنامه ریزی باعث میشه من همیشه در حال دویدن باشم!!
امروز: اولین برف روی کوه
و پاتوق نیمهی دوم سال. که من خیلی-خیلی دوستش دارم:)
□ ماجراهای من و پسر صورتی پوش:
روی پیشونی من چیزی نوشته؟؟!
دارم شک میکنم به خودم. بیشتر از قبل!
□ تاریخ امتحان عوض شد!
از عوارضش نمیگم حالا اصلا.
□ امروز خیلی جدی برای اولین بار حسرت دوربین نداشتنم رو خوردم!
یعنی صحنه هه جون میداد برای عکس گرفتن. حیف که دور بود و حیفتر که من دوربین نداشتم :(
□ آدمها خیلی وقتها، در شروع، قابل تحمل و حتی خوب هستن. تا زمانی که...
تا زمانی که در بعضی موارد خاص هیچ اظهار نظری نکنن و سعی نداشته باشن بقیه رو مجاب کنن! درسته که من نه حق و نه اجازه و نه توان این رو دارم که جلوی اظهار نظر دیگران رو بگیرم ولی اختیار تام در نشنیدن عقایدشون دارم. و خیلی خوشحالم از داشتن این قدرت اختیار.
یعنی من نمی تونم با کامپیوتر اینستاگرام داشته باشم؟!
دیروز خود را چگونه گذراندید؟
بابام ارشد رو به مثابهی یک اسباب بازی میبینه که فقط من رو «سرگرم» میکنه. وقتی که بهش میگم درس دارم با تعجب ازم میپرسه «إ درس داری؟»!!!
بعد از شنیدن این اینکه من درس دارم هم اوضاع تغییر چندانی نمیکنه! همون اندازه سر و صدا و حرف و تلفن و خندههای بلند، که در این موقعیت خاص برای من چیزی جز عصبانیت بیش از حد نداره.
حالا همهی اینها به کنار از این بیشتر عصبانی هستم که هیچ کدومشون - نه بابام و نه مامانم - حتی به من حق نمیدن که از کاراشون عصبانی و دلخور بشم!!
یه وقتهایی ها ....
چی بگه آدم....؟
بابام کللا ترجیع بندش اینه و در مناسبتهای مختلف یادش میاد و توو چشم تک تک حضار نگاه میکنه و خیلی مصرّانه تکرار میکنه و خیلی مصرّانهتر منتظر جواب شنونده میمونه:
تنبلها میرن رشتهی انسانی نه؟
* فقط توی باشگاهه که اعتماد به نفسم سر جای خودشه. بقیهی جاها چهار هزار فرسنگ زیر دریا.
* چند وقته هیچ کتابی نخوندم. از بس که این امتحان وقتمو گرفته. تموم بشو هم نیست حالا.
* رفتم آرایشگاه چهل دقیقهای که اونجا بودم خانومه ده بار گفته: خانم شما پوستتون بیماره - به صدا و صورتش هم یه حالتی میداد که من مطمئن بشم - راهکارشم کرم صد تومنیش بود که هی داشت میکرد توو چشم من. دیگه باورم شده که پوستم بیماره و راه درمانشم فققط اون کرمه است!
از بلاگفا تا ...
~ این بلاگفا هم حالش خوب نیست. هر روز یه بامبول جدید در میاره.
~ آدم باید خواسته هاش رو مطابق شرایط خودش تنظیم کنه. من نمیتونم همون چیزی رو بخوام که فلان دوستم با ماهی فلان میلیون تومن درآمد داره. اصن دیوونگیه.
~ همهاش دارم درس میخونم ولی اصلا کارم پیش نمیره. هفتهی دیگه میان ترم دارم و از سه تا فصل، فصل چرت و مسخرهی اولش رو خوندم. دو تا فصل گردن کلفتش مونده و لاک پشتی جلو میرم.
~ امروز صدام زده تا گواهیای که اصلا یادم نبود رو بهم بده. انقدر خوابم میومد و سر درد داشتم که فقط یک کلمه جواب سلامش رو دادم و یه خندهی بیرمق در مورد جرم جدید دانشکده بهش زدم. انقدر شدت گیجیم زیاد بود که بدون اینکه سعی کنه تعجبش رو مخفی کنه سه ساعت با نگاه متعجب مخصوص به خودش داشت نگام میکرد. فکر کنم اصلا خداحافظی هم نکردم ازش. مدرک رو گرفتم و د برو که رفتی!
امروز
> مرسی بابت امشب
خیلی خوش گذشت :)
کوه پسته و اون شعره و بنیامین البتّه :))
> از پسرهایی که صورتی میپوشن بدم میاد! حالا تصور کنید از پسرهایی که صورتی میپوشن و جزوه ازم میخوان چقدر ممکنه بدم بیاد.
> «اولین جشنوارهی فروش کتابکدهی رستاک به نفع کودکان سرطانی محک یزد - ششم تا دهم آبان»




